تبلیغات
کشکول - طلا و الماس؛ داستانی واقعی تر از واقعی
کشکول
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

به نام خدا

یکی بود یکی نبود

توی یه شهر زیبا و قشنگ و آباد دو تا همسایه بودن که یکیش خیلی مهربون خیرخواه بود و اسمش جاا بود و دیگری بی اندازه بدذات و شرّ و حُقه به اسم یوسا. البته این رو هم بگم که این دو تا همسایه، دیوار به دیوار نبودن وخیلی باهم فاصله داشتن. ولی با این حال همسایه بودن. یوسا سالها تو خونه جاا با دوز وکلک زندگی میکرد و هر وقت هم که چیزی احتیاج داشت بدون اجازه جاا ، اون رو بر میداشت، و اگر هم اجازه می گرفت، هزار تا دوز و کلک توی اون اجازه داشت. یوسا روز به روز چاق و چله و جسور و پر توقع می شد و در عوض، بچه های جاا روز به روز لاغر و نحیف و ضعیف تر می شدن؛ و این در حالی بود که یوسا به این مسایل اصلاً توجهی نداشت، و اگر هم روزی توجهی میکرد به خاطر ظاهر سازی و فریب همسایه های دیگه بود. آخه جاا خیلی ثروتمند بود و هر کسی رو که سودای پول و ثروت داشت، دچار وسوسه میکرد. القصه، کار یوسا همین بود و تو محله، فقط قلدری می کرد و همه از اون می ترسیدن. انگار که می خواست دارایی و خونه همه همسایه ها و زیر دستاش رو صاحب بشه. بالاخره، یه روز یکی از بچه های جاا عزمش رو جزم کرد و به دوستاش گفت که من می خوام با کمک خدا و یاری شما دوستای خودم این یوسای قلدر و بدطینت رو از خونه بیرون کنم و بره پی کارش. بعضیا گفتن این کار رو نکن، نمی تونی، خطرناکه، میکشنت و از این جور حرفا، و بعضیا هم گفتن باشه ما کمکت می کنیم. خلاصه به هر زحمتی که بود یوسا رو از خونه بیرون انداختن و خودشون شدن برای خودشون. همسایه های دیگه هم که این ماجرا رو دیدن، دل و جرأت پیدا کردن و با خودشون گفتن که اگه جاا تونست پس حتماً ما هم می تونیم. حالا بگذریم که تونستن یا نه. تا یادم نرفته این رو هم بگم که از وقتی که یوسا از جاا شکست خورد جاا این اسم رو برای خودش انتخاب کرد، آخه قبل از اون هیچ اسمی نداشت. خلاصه، با اینکه یوسا از جاا شکست خورده بود ولی همچنان به شرارت خودش ادامه می داد و همش تو فکر این بود که چه جور دماغ جاا رو به خاک بمالونه. ولی بچه ها این رو هم بگم که، جاا یه بچه داشت که برا همه پدری میکرد و خیلی شیر و نترس و خوب بود و از هیچ چیز نمی ترسید به غیر از خدا و همین بچه بود که یوسا و دار و دسته ش رو بیرون کرد، همه بهش می گفتن پیر بابا. جاا و بچه هاش، از روزی که یوسا رو بیرون کرده بودن روز به روز پیشرفت می کردن و حال روزشون بهتر و بهتر میشد و یوسا که این موضوع را میدید روز به روز عصبانی و عصبانی تر میشد. اونقدر که حتی گاهی هم نزدیک بود خودش رو و دوستاش رو به کشتن بده. این وسط، یه عده از بچه های زبر و زرنگ جاا هم تونسته بودن یه معدن عظیم تر از عظیم طلا و الماس پیدا کنن و این موضوع به عصبانیت و خشم یوسا و همدستاش بیشتر اضافه میکرد. جاا، هم بچه زیرک و باهوش و خوب داشت هم بچه تنبل و ضعیف و کودن. همه جور بچه ای داشت. جونم براتون بگه که یوسا برای اینکه بتونه آبروی ریختش رو برگردونه و دوباره یه عرض اندامی تو محل داشته باشه و از همه مهمتر، بتونه جلوی استخراج معدن طلا و الماس رو بگیره هزار تا دوز و کلک سوار میکرد تاشاید موفق به انجام این کار بشه.

یه روز، سر راه بچه های جاا می نشست و راهزنی اونارو میکرد، یه روز بچه های اون رو تهدید به کشتن میکرد، یه روز بچه هاش رو می کشت، شبونه  از جاا دزدی میکرد، بعضی بچه های پول دوست و ترسوی جاا را با پول و مقام و از این جور چیزا می کِشید به طرف خودش و خلاصه هزار نه، که هزاران حقه سوار می کرد تا بلکه بتونه جاا و بچه هاش رو شکست بده. یه روز که دیگه این یوسای بد ذات، خسته و ناامید شده بود، از در دوستی در اومد تا شاید از این راه بتونه جاا رو شکست بده، ولی غافل از این بود که جاا روز به روز قوی تر شده و بچه هاش یکی از یکی شیرتر. خب اما چی می شه کرد؛ همیشه آدم ساده لوح و زود باور هم پیدا می شه و از قضا، اون روز همون آدم با یه سری از دوستاش نگهبان خونه بودن.

آره بچه ها، البته یوسا قبل از این هم این کلک رو سوار کرده بود و گاهی هم گرفته بود؛ ولی به هر حال با فکرو تلاش پیر بابا، آخرش به خیر ختم شده بود. با این همه، یوسا اومد پیش نگهبان خونه و به ش گفت که بیا باهم دوست بشیم و من از گذشته پشیمونم و اگه منو رد کنی پیش همه ضایع می شم و دیگه کاری به کار همسایه های دیگه ندارم و ازاین جور چیزا. حتی با پررویی و وقاحت تمام گفته بود که اگه جواب رد بهم بدی، شایعه می کنم که جاا و بچه هاش آدمای بدی هستن و می خوان سر شما رو شیره بمالن. وقیحانه تر اینکه، گفته بود اگه با ما دوست بشین هر چی که از شما دزدیدیم بهتون بر می گردونیم و شما هم در عوض، دیگه نباید به کار در معدن طلا و مس ادامه بدید و به هر چی که رسیدید، به کمتر ازاون قانع بشید. عزیزان، به هر شکلی بود و به هر جون کندنی بود، به هر خفت و خواری که بود یوسا با اونا از در دوستی دراومدن و با اونا صحبت و خوش و بش وبگو و بخند و از همینا. وقتی که صبح شد و نگهبونا اومدن و دیدن که گند کار در اومده و حسابی خیط کاشتن، شروع کردن به عذر بدتر از گناه آوردن و هزارتا توجیه و اما و اگردیگه. بذارید چندتاش رو بهتون بگم تا شما هم بدونید. نگهبونا می گفتن که: اونا به ماگفتن اگه با ما دوست بشید اموالی رو که از شما دزدیدیم و مال خودتون هستش رو به شما بر می گردونیم؛ یا می گفتن: اگه با ما دوست بشید اجازه میدیم راحت وبی دغدغه زندگی کنید؛ یا میگفتن: اگه با ما دوست بشید دیگه از شما دزدی نمی کنیم و آدماتون رو نمی کشیم و در عوض شما هم نباید کارِتون در معدن طلا و الماس رو توسعه بدین و هزار و یک غلط دیگه.

 تو رو خدا میبینید بچه ها چقدر پر رو و زورگو هستن!!! چیزی رو که مال جاا و بچه هاش بود رو دزدیدن، بعد، الانم میگن به شرطی به تون پس می دیم که تو معدن، کار نکنید. کاش دستم به یوسا می رسید و همون جا با دستای خودم خفه اش می کردم. نامرد زورگو. ولی حیف که داستانه و کاریش نمی شه کرد، ولی بچه ها این رو به تون بگما، بعضی وقتا قصه ها هم واقهی میشن. خلاصه ماجرا، همه اینا در حالی بود که قبلنا، یوسا و دار و دسته اش این قول هارو داده بودن ولی کی بود که عمل کنه. از همه مهمتر اینکه، پیر بابا، قبلاً به نگهبانا گفته بود که حواستون جمع باشه که دشمنتون درسته که احمقه، ولی، خیلی هم حقه بازه. نگهبونا هم که خودشون رو علامه می دونستن و خیال می کردن که همه چیز پول و مقامه و راه و چاه هر چیزی رو می دونن گفتن که باشه بابا تو هم حال داری... دشمن کجا بود... حیله و نیرنگ کجا بود... اینجا همه گل و بلبل و سنبل و دوست و برادرن، دشمن کجا بود!!! خلاصه بعد از اینکه یوسا تونست با بچه های جاا، یه سازش کوچولو کنه زد زیر همه چی و بین دوست و دشمن و آشنا و فامیل و خلاصه همه و همه شایعه کرد که جاا و بچه هاش دزد و قاتل حقه باز ودو رو و مکارن. از همه بدتر و بدتر می دونید چی بود بچه ها؛ اینکه نگهبونا و دوستاش نمی خواستن قبول کنن که گول یوسا رو خوردن وهمه اش می گفتن که ما پیروز شدیم، ما پیروز شدیم. ما یه قسمت از اموالی رو که یوسا از ما دزدیده بود پس گرفتیم. یه روز سر دسته نگهبونا به یکی که پرسیده بود چه جوری شما موفق به این کارشدین، گفت: ما خیلی تلاش و فکر و خیال کردیم و آخرش دیدیم که اگه از حق استخراج معدن خودمون بگذریم، می تونیم یه کوچولو از چیزای دزدیده شده را برگردونیم. بچه ها، اونیکه این سؤال رو کرده بود، بعد از اینکه این جواب رو شنید، دو دستی محکم کوبید تو سرش و گفت: شما چیکار کردین؟؟!!!!!! مگه شما نمی دونید که ما به کار بدون وقفه تو اون معدن و طلا و الماسش احتیاج داریم؟ چرا این کار رو کردین؟ مگه قبلاً این کار رو نکرده بودن و نتیجه ای هم نگرفته بودن؟ آخه چرا؟؟؟ جواب بچه های اونایی رو که به خاطر معدن، جونشون رو از دست دادن چی میدید؟ جواب بچه های دیگه جاا رو که تو این راه، فقر و بدبختی کشیدن و خون دل خوردن، چی می خوایید بدید؟؟  مگه پیربابا به شما هشدار نداده بود؟؟ چیکار کردید؟؟ سردسته نگهبونا که دید خیط کاشته و نباید این چیزا رو می گفت، با آرامش و بی خیالی گفت: ول کن بابا حال داری، با ما چیکار داری؟ چیزیه که شده دیگه، ما خیلی فکرکردیم خیلی... خـ....یـ....لیـ..........ـی. خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی تا به این نتیجه رسیدیم. کمرمون تو این راه شکست.

 آره بچه های گلم بعد از اون ماجرا، دیگه یواش یواش رییس معدن و کارگرای معدن رو، هر کدومش رو یه جوری از کار بیکار کردن تا مبادا تو معدن کاری کنن، که یوسا عصبانی بشه و بقیه اموال دزدی رو نده. که یه موقع دوباره به کارای سابقش ادامه بده؛ که البته، ادامه هم داد. خب، حتماً می پرسید چرا پیربابا کاری نکرد پس؟ بچه ها پیربابا دید که اگه به نگهبونا چیزی بگه، بین بچه های جاا اختلاف و جدایی می افته و اونوقته که یوسا دوباره به طمع گرفتن خونه جاا می افته. به همین خاطر سکوت تلخی کرد و به قول بعضیا جام زهر نوشید!

هنوزم که هنوزه یوسا داره قلدری میکنه و حق این و اون رو می خوره و همه ازش می ترسن.

 راستی، بچه ها! جواب بچه های خون دل خورده جاا و معدنچیا رو کی می خواد بده و چه جوری؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!

(ج ا ا) (USA)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 27 آذر 1392
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی